+ 99/99999 درصد

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

 ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که

خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


نویسنده : ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها:


+ همکاری تنگاتنگ صداوسیما با شبکه فارسی1‌ !!

 

حاجی کمیل، مدیر ارشد شبکه فارسی1 که برای شرکت در یک نشست در ایران حضور داشته با رسانه های داخلی مصاحبه ای انجام داده است.این مدیر ارشد فارسی1 گفته است:"لطفا نهادهای فرهنگی ایران بیایند ما را هدایت کنند. ما این امادگی را داریم که هرانچه را که مایه نگرانی شماست حذف و برنامه های مشترکی را جایگزین کنیم."

 

سفری دیگر( با نام جدید: سفری دیگرِ دیگر)... محصول مشترک صدا و سیمای ایران و شبکه فارسی1 با نظارت وزارت ارشاد با بازی محمدرضا شریفی نیا در نقش سالوادور!!

خلاصه داستان: مرحوم پدرو که مردی خداشناس و عارف و نوازنده دوتار است، از دنیا میرود. در جایی دیگر شخصی به نام حاج سالوادور که نقش وی را محمدرضا شریفی نیا بازی میکند، به رحمت خدا میرود. روح پدرو در جسم حاج سالوادور حلول میکند. حاج سالوادور به خانه پدرو میاید و بعنوان راننده کار میکند. او میداند که مرحوم پدرو بدهی و دین زیادی به گردن داشته و نماز و روزه فراوانی بدهکار است. لذا با کوشش مرد روحانی کلیسای محل به نام "پدر جاکوبو" سعی میکند تا بدهی ها را بپردازد. در این رهگذر بانو ایزابل، خاله وی به نام ربه کا و دختر خاله ایزابل که دوشیزه ای به نام والریاست، شیفته شخصیت معنوی حاج سالوادور میشوند و از وی برای رتق و فتق امور روزمره زندگی و نیز سلوک معنوی شان کمک میگیرند

 

منبع: نگارستان

 

نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
تگ ها:


+ The little match girl

 

Where is the little match girl

 

Do you know

 

You don’t know, you don’t want to know

 

Look beside; here, there, everywhere

 

Regardless of her size but she exists

 

You can see her only if you want to

 

Listen to the voice of girl

 

She is singing a good song

 

She wants your attention

 

Now where is the little girl

 

            Sara

نویسنده : ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
تگ ها:


+  

خدایا...                                                                                            

 

خدایا نجاتم ده

از این اشفته حالی ها

خداوندا پناهم ده

از این بی رنگی رویا

از این اه و این پایان

از این شهر و از این دنیا

غریب مانده راهم

چراغ روشنایم ده

منم پاییز این بستان 

خداوندا بهارم ده

بهار جاودانه ام ده

من آن سوز زمستانم

نگاری غمگسارم ده

منم آن کوچکی آهو

که حیرانم در این جنگل

به دنبال دل خسته

نجاتم ده پناهم ده

تویی آغاز هر کارم

منم آن مثنوی با شور

تویی شکرم تویی معبود

منم آن بنده ی بی نور

نویسنده : ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
تگ ها:


+  

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" ، دچار مشکل بزرگی شد: می بایست " نیکی" را به شکل "عیسی" و " بدی" را با شکل " یهودا"، یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم هم سرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان هم سرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت... تابلو "شام آخر" تقریبآ تمام شده بود ; اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال، مسوول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلآ دیده ام!" . داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم !!! .
نویسنده : ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
تگ ها:


+  

تو را دوست دارم ...

    تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

    تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

    برای خاطر عطر گستره ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم

    برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گلها

    تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم  

    تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

    جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می بینم

    بی تو جز گستره ی بی کرانه نمی بینم

     میان گذشته و امروز .

     از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم

     می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

     راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند

     تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که ار آن من نیست

     تو را برای خاطر سلامت

     به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم

     برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

     تو  می پنداری که شکی، حال آن که به جز دلیلی نیستی

     تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

     بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

نویسنده : ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٩
تگ ها:


+  

                                                    trust your heart

whenever you feel your world is crashing down on you

whenever you dont know where to turn or what to do

dont look too far

you ve got the guide

To find your way

Let your heart decide

Be true to your heart 

you must be true to your heart

that s when the heavens will part

And show the world what you believe in

Open your eyes

your heart can tell you no lies

And when you re true to your heart

Then you ve got all you need

to make it through

Just trust your heart

نویسنده : ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٢
تگ ها:


+  

 

لذت بخش .... اما سادیسمی گونه

 

 

 

توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

 

توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

 

 

توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

 

 

وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

 

 

وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين

 

 

وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

 

 

وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده

 

 

يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

 

 

ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد

 

بهش پس بدید.

 

 

توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

 

 

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

 

 

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

 

 

نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

نویسنده : ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٤
تگ ها:


+  

 

دیوید کاپرفیلد[David Copperfield]،رمانی از چالرز دیکنز(1) (1812-1870)، نویسنده­ی انگلیسی که در سالهای 1849-1850 انتشار یافت. دیکنز آن را از همه­ی کتابهای خود برتر می­شمرد، بی گمان از این رو که حوادث هیجان­انگیز سفر پرماجرای قهرمان داستان، که وی وصف کرده است، بر زندگی خود نویسنده مبتنی است. راوی داستان اول شخص است. در نخستین فصلها، که یکی از بهترین دستاوردهای رومان­نویس­اند، دیوید را همراه مادر جوانش می­بینیم، مادری معبود دیوید که آفریده­ای است شیرین و نازنین، اما ضعیف و سبک مغز. پگوتی(2)، این موجود عجیب و غریب، که رفتارش تند و خشن ولی دلش سرشار از مهر و عطوفت است، در کنار آنان است. رشته­ی این زندگی آمیخته به عشق و محبت با ازدواج بیوه­ی جوان با آقای موردستون(3) مردی سنگدل، که در پس نقاب متانت مردانه پنهان است گسسته می­شود؛ این مرد، به تحریک خواهرش، سرانجام باعث مرگ پیشرس همسر جوان و ساده­دل خود می­شود. دیکنز تأثرات این کودک را، که نمی­تواند با محیط تازه سازگار شود و در لاک خود فرو می­رود، استادانه شرح داده است. ناپدری کودک عاصی را به مدرسه می­فرستد تا بد رفتاری­های آقای کریکل(4) ظالم را تحمل کند. وی در مدرسه نسبت به یکی از رفیقان خود، به نام استیرفورث(5) حس ستایش بی حدی پیدا می­کند. او جوانکی است فریبنده که بعداً باعث سرخوردگی دوستش ( دیوید) می­شود و کودک با ترادلز(6) مهربان و خوش‌بین، که با کشیدن اسکلت وقت می­گذراند، صمیمی می‌شود. ناپدری دیوید، پس از آن، او را به کارهایی پست در فروشگاه موردستون و گرینبی(7) در لندن محکوم می­سازد؛ وی در این ایام در نهایت رنج و مهنت به سر می­برد و این خود بازتاب روزهایی است که دیکنز در کودکی در کارگاه کفش گذرانده بود. خوشبختانه دوستی باآقای میکابر(8) و خانواده­اش جان تازه­ای به او می­بخشد. آقای میکابر یکی از آفریده­های فناناپذیر دیکنز است: وی بیرون­بری است با هیکل نتراشیده که حال و روز خود را به مبالغه تیره تر از آن چه هست جلوه می­دهد.

دیوید از لندن می­گریزد و پیاده به دوور(9) می­رود و سرانجام، خسته و بی­رمق، به خانه­ی ییلاقی عمه بتسی ترانوود (10) می­رسد، که زنی است با مزاج نامتعارف که هنگام تولد دیوید نسبت به او بی علاقه بود، چون دلش می­خواست نوزاد دختر باشد. در کنار این عمه، آقای دیک بینوا، این مرد جنون زده­ی دوست داشتنی ، به سر می­برد که خاطره­ی اندیشه آزار چارلز اول نمی­گذارد حواس او جمع  کارهایش باشد. دیوید دوران آموزشی خود را در کنتربری(11)، در دفتر وکیل مدافع میس ترانوود، به نام ویکفیلد(12)، پی می­گیرد که اگنس(13)، دختر ناز و تیزهوش او، بعدها در زندگی دیوید به شدت اثر می­گذارد. سپس دوره­ی کارآموزی را نزد آقای اسپنلو (14)، در دارالوکاله­ی اسپنلو و جارکینز (15) می­گذراند. دیوید، استیرفورث را باز می­یابد و او را به خانواده­ی دایه­ی خود، کلاراپگوتی، معرفی می­کند. بدبختیهایی که آن جوان بی ادب برای این خانواده­ی فقیر به بار می­آورد، خود رمانی در دل رمان است؛ این داستان سرشار است از حوادث غم بار و تماشایی است که تا حادثه­ی غرق شدن کسانی در دریا هم پیش می­رود. در این حادثه، استیرفورث، فریب دهنده­ی امیلی کوچولو، همراه نامزد همین دختر، که برای نجات جان استیرفورث خود را به خطر افکنده است، هلاک می­شود. دیوید که از مهر بی­ریای اگنس ویکفیلد نسبت به خود غافل است، دورا اسپنلو، دیوانه‌ای پر ملاحت را به زنی می­گیرد و رفته رفته شهرت و افتخار ادبی کسب می­کند. زندگی عشقی دیوید و دورا شاعرانه وصف شده است، در عین آنکه از لطایف و ظرایفی خالی نیست.

دورا پس از چند سال می­میرد و دیوید، که دردش تسلی ناپذیر است، پس از اندک زمانی پی می­برد که با غافل ماندن از اگنس مرتکب چه خطایی شده است. پدر اگنس به چنگ فردی بی سر و پا ناجنس و مکاری به نام اورای هیپ (16) افتاده است، که همه کاره­ی اوست با قیافه­ی وحشتناک و دست­های چرکین که میراث او را اداره می­کند و در هوای ازدواج با اگنس است. نابکاریهای این فرد پست و شوم را میکابر و ترادلز بر ملا می­سازند. همه چیز به خوشترین وجهی پایان می­یابد: هیپ به جرم تقلب و تملک بلاحق اموال محکوم می­شود؛ دیوید با اگنس ازدواج می­کند، آقای میکابر سرانجام ترتیب قرض­های خود را می­دهد و با عنوان صاحب منصب مستعمراتی شغلی پیدا می­کند که با آن می­تواند زندگی آبرومندی داشته باشد. این رمان، که به حق شاهکار دیکنز شمرده شده است، نمودار کامل هنرها  و عیبهای  نویسنده است که در تابلوی در خور تحسین به هم می­آمیزند؛ تابلویی که با حرارت خاطرات شخصی نویسنده جان می­یابد.
نویسنده : ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
تگ ها:


+  

یک داستان کوتاه

 

 

یک شب در فرودگاه  زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به پروازش مانده بود.

 

زن برای اینکه یه جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی

کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.

                 

 

زن غرق مطالعه بود، که ناگاه متوجه  مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد.

 

زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی کلوچهای را برمیداشت و می خورد.

 

زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد : دزد بی چشم و رو تقریبا پاکت کلوچه اش را خالی کرده .

 

با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت بر میداشت ، مرد نیز بر میداشت.

 

وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند .... که ناگهان متوجه شد ان مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته 

 اخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، ان را نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را به  طرف زن دراز می کرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد.

 

زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " عجب ادم نفهمی !!!  خجالت

نمی کشه .  دزدی که میکنه ... هیچ...حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد ."

 

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین ازرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت.

 

زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش ارام گرفت .

سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده  را نیز  به اتمام برساند.

 

دستش را که توی کیفش بر، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست. ان را بیرون اورد.

انچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه ی سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود.

 

نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٥
تگ ها:


مرجع کد آهنگ