آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که
خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سفری دیگر( با نام جدید: سفری دیگرِ دیگر)... محصول مشترک صدا و سیمای ایران و شبکه فارسی1 با نظارت وزارت ارشاد با بازی محمدرضا شریفی نیا در نقش سالوادور!! خلاصه داستان: مرحوم پدرو که مردی خداشناس و عارف و نوازنده دوتار است، از دنیا میرود. در جایی دیگر شخصی به نام حاج سالوادور که نقش وی را محمدرضا شریفی نیا بازی میکند، به رحمت خدا میرود. روح پدرو در جسم حاج سالوادور حلول میکند. حاج سالوادور به خانه پدرو میاید و بعنوان راننده کار میکند. او میداند که مرحوم پدرو بدهی و دین زیادی به گردن داشته و نماز و روزه فراوانی بدهکار است. لذا با کوشش مرد روحانی کلیسای محل به نام "پدر جاکوبو" سعی میکند تا بدهی ها را بپردازد. در این رهگذر بانو ایزابل، خاله وی به نام ربه کا و دختر خاله ایزابل که دوشیزه ای به نام والریاست، شیفته شخصیت معنوی حاج سالوادور میشوند و از وی برای رتق و فتق امور روزمره زندگی و نیز سلوک معنوی شان کمک میگیرند منبع: نگارستان
Where is the little match girl
Do you know
You don’t know, you don’t want to know
Look beside; here, there, everywhere
Regardless of her size but she exists
You can see her only if you want to
Listen to the voice of girl
She is singing a good song
She wants your attention
Now where is the little girl
Sara
خدایا...
خدایا نجاتم ده
از این اشفته حالی ها
خداوندا پناهم ده
از این بی رنگی رویا
از این اه و این پایان
از این شهر و از این دنیا
غریب مانده راهم
چراغ روشنایم ده
منم پاییز این بستان
خداوندا بهارم ده
بهار جاودانه ام ده
من آن سوز زمستانم
نگاری غمگسارم ده
منم آن کوچکی آهو
که حیرانم در این جنگل
به دنبال دل خسته
نجاتم ده پناهم ده
تویی آغاز هر کارم
منم آن مثنوی با شور
تویی شکرم تویی معبود
منم آن بنده ی بی نور
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گستره ی بی کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گلها
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می بینم
بی تو جز گستره ی بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز .
از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که ار آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، حال آن که به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
trust your heart
whenever you feel your world is crashing down on you
whenever you dont know where to turn or what to do
dont look too far
you ve got the guide
To find your way
Let your heart decide
Be true to your heart
you must be true to your heart
that s when the heavens will part
And show the world what you believe in
Open your eyes
your heart can tell you no lies
And when you re true to your heart
Then you ve got all you need
to make it through
Just trust your heart
لذت بخش .... اما سادیسمی گونه
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد
بهش پس بدید.
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دیوید کاپرفیلد[David Copperfield]،رمانی از چالرز دیکنز(1) (1812-1870)، نویسندهی انگلیسی که در سالهای 1849-1850 انتشار یافت. دیکنز آن را از همهی کتابهای خود برتر میشمرد، بی گمان از این رو که حوادث هیجانانگیز سفر پرماجرای قهرمان داستان، که وی وصف کرده است، بر زندگی خود نویسنده مبتنی است. راوی داستان اول شخص است. در نخستین فصلها، که یکی از بهترین دستاوردهای روماننویساند، دیوید را همراه مادر جوانش میبینیم، مادری معبود دیوید که آفریدهای است شیرین و نازنین، اما ضعیف و سبک مغز. پگوتی(2)، این موجود عجیب و غریب، که رفتارش تند و خشن ولی دلش سرشار از مهر و عطوفت است، در کنار آنان است. رشتهی این زندگی آمیخته به عشق و محبت با ازدواج بیوهی جوان با آقای موردستون(3) مردی سنگدل، که در پس نقاب متانت مردانه پنهان است گسسته میشود؛ این مرد، به تحریک خواهرش، سرانجام باعث مرگ پیشرس همسر جوان و سادهدل خود میشود. دیکنز تأثرات این کودک را، که نمیتواند با محیط تازه سازگار شود و در لاک خود فرو میرود، استادانه شرح داده است. ناپدری کودک عاصی را به مدرسه میفرستد تا بد رفتاریهای آقای کریکل(4) ظالم را تحمل کند. وی در مدرسه نسبت به یکی از رفیقان خود، به نام استیرفورث(5) حس ستایش بی حدی پیدا میکند. او جوانکی است فریبنده که بعداً باعث سرخوردگی دوستش ( دیوید) میشود و کودک با ترادلز(6) مهربان و خوشبین، که با کشیدن اسکلت وقت میگذراند، صمیمی میشود. ناپدری دیوید، پس از آن، او را به کارهایی پست در فروشگاه موردستون و گرینبی(7) در لندن محکوم میسازد؛ وی در این ایام در نهایت رنج و مهنت به سر میبرد و این خود بازتاب روزهایی است که دیکنز در کودکی در کارگاه کفش گذرانده بود. خوشبختانه دوستی باآقای میکابر(8) و خانوادهاش جان تازهای به او میبخشد. آقای میکابر یکی از آفریدههای فناناپذیر دیکنز است: وی بیرونبری است با هیکل نتراشیده که حال و روز خود را به مبالغه تیره تر از آن چه هست جلوه میدهد.
دیوید از لندن میگریزد و پیاده به دوور(9) میرود و سرانجام، خسته و بیرمق، به خانهی ییلاقی عمه بتسی ترانوود (10) میرسد، که زنی است با مزاج نامتعارف که هنگام تولد دیوید نسبت به او بی علاقه بود، چون دلش میخواست نوزاد دختر باشد. در کنار این عمه، آقای دیک بینوا، این مرد جنون زدهی دوست داشتنی ، به سر میبرد که خاطرهی اندیشه آزار چارلز اول نمیگذارد حواس او جمع کارهایش باشد. دیوید دوران آموزشی خود را در کنتربری(11)، در دفتر وکیل مدافع میس ترانوود، به نام ویکفیلد(12)، پی میگیرد که اگنس(13)، دختر ناز و تیزهوش او، بعدها در زندگی دیوید به شدت اثر میگذارد. سپس دورهی کارآموزی را نزد آقای اسپنلو (14)، در دارالوکالهی اسپنلو و جارکینز (15) میگذراند. دیوید، استیرفورث را باز مییابد و او را به خانوادهی دایهی خود، کلاراپگوتی، معرفی میکند. بدبختیهایی که آن جوان بی ادب برای این خانوادهی فقیر به بار میآورد، خود رمانی در دل رمان است؛ این داستان سرشار است از حوادث غم بار و تماشایی است که تا حادثهی غرق شدن کسانی در دریا هم پیش میرود. در این حادثه، استیرفورث، فریب دهندهی امیلی کوچولو، همراه نامزد همین دختر، که برای نجات جان استیرفورث خود را به خطر افکنده است، هلاک میشود. دیوید که از مهر بیریای اگنس ویکفیلد نسبت به خود غافل است، دورا اسپنلو، دیوانهای پر ملاحت را به زنی میگیرد و رفته رفته شهرت و افتخار ادبی کسب میکند. زندگی عشقی دیوید و دورا شاعرانه وصف شده است، در عین آنکه از لطایف و ظرایفی خالی نیست.
دورا پس از چند سال میمیرد و دیوید، که دردش تسلی ناپذیر است، پس از اندک زمانی پی میبرد که با غافل ماندن از اگنس مرتکب چه خطایی شده است. پدر اگنس به چنگ فردی بی سر و پا ناجنس و مکاری به نام اورای هیپ (16) افتاده است، که همه کارهی اوست با قیافهی وحشتناک و دستهای چرکین که میراث او را اداره میکند و در هوای ازدواج با اگنس است. نابکاریهای این فرد پست و شوم را میکابر و ترادلز بر ملا میسازند. همه چیز به خوشترین وجهی پایان مییابد: هیپ به جرم تقلب و تملک بلاحق اموال محکوم میشود؛ دیوید با اگنس ازدواج میکند، آقای میکابر سرانجام ترتیب قرضهای خود را میدهد و با عنوان صاحب منصب مستعمراتی شغلی پیدا میکند که با آن میتواند زندگی آبرومندی داشته باشد. این رمان، که به حق شاهکار دیکنز شمرده شده است، نمودار کامل هنرها و عیبهای نویسنده است که در تابلوی در خور تحسین به هم میآمیزند؛ تابلویی که با حرارت خاطرات شخصی نویسنده جان مییابد.یک داستان کوتاه
یک شب در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به پروازش مانده بود.
زن برای اینکه یه جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی
کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.
زن غرق مطالعه بود، که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد.
زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی کلوچهای را برمیداشت و می خورد.
زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد : دزد بی چشم و رو تقریبا پاکت کلوچه اش را خالی کرده .
با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت بر میداشت ، مرد نیز بر میداشت.
وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند .... که ناگهان متوجه شد ان مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته
اخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، ان را نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد.
زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " عجب ادم نفهمی !!! خجالت
نمی کشه . دزدی که میکنه ... هیچ...حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد ."
زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین ازرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش ارام گرفت .
سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند.
دستش را که توی کیفش بر، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست. ان را بیرون اورد.
انچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه ی سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود.